تبلیغات
عشق نامه

عشق نامه

می دونی دوست یعنی چی؟ یعنی: د: داشتن . و: اونی که . س :ستایش کردنش . ت: تمومی نداره

....
نمیدونم چجوری سلام کنم ...
نمیدونم اصلا چی بگم...
بعد از تولدت دیگه چیزی ننوشتم...
تا امروز...
کلی گردو خاک گرفته وبلاگمو...
باید کلی دست بکشم روش ...
اومدم امروز...
اومدم تا بهت سومین سالگرد عشقمونو تبریک بگم ....
بیا عزیزم این شمعو با هم فوتش کنیم ...
1
2
3
...

ههه
فداتشم
...
اینم شمعی که سه سال پیش فوتش کردیم و دیگه روشن نشد ...



....
مبارک باشه عشقم...
عشقی که واسه تو مرد و واسه من هنوزم زنده اس...
...
مریم ؟ ...
...
دوسال و خورده ای هس که ارزومه یه بار دیگه بگم "مریمم" ...
توهم با همون لحن همیشگی و با عشوه بگی "جونم" ...
...
دلم تنگه واسه حرفات...
دلم تنگه واسه صدات ...

یادش بخیر...
روزایی که بودی و تنها نبودم...
چقد زود گذشتن...
یادم نمیره از هرچی دود بود متنفر بودم ...
اما حالا تنها همدمام شدن "چند تا اهنگ" و "یه عکس از تو" و "سیگارام" ...
...
عجب دست سنگینی داشتی...
جوری شکوندی منو که دیگه سر هم نشدم ...
...
داغونم مریم...
داغون تر از همیشه ...
داغون تر از هر روزم ...
داغون تر از هر لحظه ...

کاش بودی ...
کاش این عشق لعنتیت یکم وجدان و محبت قبلیتو برات نگه میداشت...
کاش ...
هه ..
یادش بخیر متنفر بودیم جفتمون از "کاش"...
اما حالا منم که همه ی فکرمو ذهنم پر از یه دنیا "کاش" شده..
کاش ... کاش ... کاش ... کاش ....
هر روز باهاش زندگی میکنم ...
مریم ...
این سالگردمون با عید غدیر یکی شده ...
نمیتونم مثه بقیه خوشحال باشم ...
دلم شدید گرفته...
یه دلم میگه امشب خدا عیدیمو بهم میده و تو حداقل یه پیام بهم میدی...
یه دلمم میگه خدا منو یادش نیس که بخواد بم عیدی بده ...
...
کفر نمیگم ولی از همه چی ناامید شدم...
با اجازت امروز بهت زنگ زدم و جواب ندادی ...
اصلا همینکه شماره خطت رو گوشیم افتاد دلم کلی شاد شد که دوباره به عشقم دارم زنگ میزنم...
مریمم...

نمیدونم چیکار کنم مریم...
هر موقع شدید دلتنگت میشم از ثمین حالتو میپرسم...
...
حالم به هم میخوره از این حرفای تکراری...
دوس دارم دوباره مثه قبل اینجا از شادیای هرروزمون بنویسم
دوس دارم بازم مثه قبل برام بیای کامنت بذاری و دل گرمم کنی..
دوس دارم دوباره دیوونه ی عشقمون بشم ...
دوس دارم دوباره عاشق هم باشیم و ...
دیگه هیچی نتونه بینمون فاصله بندازه ...
...
امسال احتمال 90 درصد میبینمت از نزدیک ...
فقط میام اصفهان واسه دیدنت ...
تنها ارزویی که دارم اینه که همین یکی براورده بشه ...
بتونم ببینمت..
...
..
دیگه نمیدونم چی بنویسم ..
...
فقط بدون خیلی دوستت دارم مریم...
هنوزم عاشقتم مثه قبل ...
مراقب خودت باش...
...
دلم نمیاد خدافظی کنم...
...خیلی دوستت دارم ...
.
.
.
2/8/92



نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت 06:00 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |



تولدت مبارک نفسم...
همین...
ببخش دیر شد
دیشب نتونستم بیام ... :(

حوصله هیچیو ندارم وگرنه بازم مثه پارسال برات یه جشن کوچیک اینجا میگرفتم اما...
بیخیا
دوستت دارم با تمام وجودم
:*
عاشقتم مریمم..


نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ساعت 05:30 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم...
بازم حرفای تکراری؟

نه خودم خسته ام

از حرفایی که زدم ...

حرفایی که بغض همرو وا کرد...

حرفایی که اشک همرو راه انداخت

غیر از کسی که حرفام مال اون بود...

میخوام حرفای تازه ای رو بزنم..

حرفایی که هنوز هر لحظه از توی سرم رد میشن..

نمیدونم...

شایدم تکراری بشن..

یادم نیس ...

یادم نیس چیزایی که برات گفتمو...

یادم نیست حرفایی که گفتم اما تو نیومدی برام کامنت بذاری و بهم بگی عشقم...

هیچکدومشون یادم نیس...

فقط یادمه که گفتم..

همون لحظه خالی شدم..

سبک شدم از بار اشکی که خیلی اذیتم میکرد...

اما بازم نهیاتش 2 ساعت بعد...

بغض..

خفم میکرد..

دل تنگی ..

داغونم میکرد...

تنهایی...

پیرم میکرد..

تن صدایی که ازت برام مونده...

آهنگ هر لحظه ی گوشای بهونه گیرمه....

هه..

عکسات رعدوبرق بین ابرای چشامن...

یه عکس یه بغض ، اشک ، گریه ، تنهایی ، آرزوی مرگ و دوباره از نو روزی از نو...
اینم یه چرخه طبیعته..

چرخه ای که خیلی دلگیره...

هه...

سال دومیه که تنهام و یه جشن کوچیک میگیرم..

جشن من با بقیه ی جشنا خیلی فرق داره...

خیلی...

اول اینکه به جای صدای پر از شوق و صدای خنده..

صدای گریه اس...صدای بغض گرفته اس...
مریم...
کاش میشد بازم صداتو بشنوم...

همیشه ارزوم بوده...

تو این یک سال و اندی که تنهام و نیستی...

ارزوم همین بوده...

هعیییییی...
خدایا شکرت...

شکر...

هه..

فدات بشم الهی...

اونقد عاشق خودت کردی منو که الان هنوزم...

هنوزم کلی دارم اشک میریزم...

الان همش دارم اشکامو پاک میکنم تا برات حرفامو بگم...

هه...

خیلی دوسشون دارم...

مریم...

بذار یکم خاطراتمونو مرور کنیم...

اماده ای عشقم؟...

خب ...

کدومو بگم؟...

آهان...
اینو برات قبلنم گفتم اما خیلی خاطره ی خوشیه برام...

چون اون روز خنده هات از تهه دلت  بود...

از تهه دلت...

...:(

یادته نفسم؟...

یه شب گفتی دلت گرفته...

گفتم الان که نمیتونم حرف بزنم...

ولی فردا بهت زنگ میزنم...

کاری میکنم از خنده دلدرد شی...

یادته؟...

قربون چشات شم الهی

...

فرداش بهت زنگ زدم...

کلی رشتی برات حرف زدمو خندیدی...

خنده هات خیلی شیرین بود...

خیلی ...
هه...

دیگه بعد از اون روز...

کسی ازم نخواست براش با لهجه ی رشتی حرف بزنم...

اونقد که کاملا از ذهنم رفته...

دیگه نمیتونم با اون لهجه حرف بزنم...

...

یادش بخیر...

دیگه از چی بگم برات نفسم؟...

بازم خاطره ی شیرین ؟...

یا خاطره ی تلخ....؟

واسا واسا...

میخوام خاطره ی اون روزی که مامانت گوشیتو ازت گرفته بودو برات بگم...

یادته عشقم؟

..هه..

گوشیتو گرفت...

واسه اولین بار اونجا به مامانت زنگ زدم...

اما...

چیزی جز توهین نشنیدم ازش...

اما برام مهم نبود...

چون عاشقت بودم...

رفتم توی اتاقم...

خوابم برد از خستگی...

وقتی بیدار شدم حدود ساعتا 9 شب بود..

دیدم از یه تلفن عمومی دوتا میس کال دارم...

میدونستم خودتی...

کلی عصبی شدم چرا نتونستم باهات حرف بزنم..

که دیدم یه ساعت بعدش از گوشیت بهم اس دادی...

گفتی انقد اشک ریختم مامانم دلش سوخت و گوشیو بهم داد...

تو...

واسه من...

اشک...

گریه...

خاطرات...

یادش بخیر...

اما حالا...

من...

واسه تو...

اشک...

بغض...

گریه...

مرگ...

...

هه...

دیدی؟...

دیدی همیشه توی همه جشنا و هرچی باشه اخرش یه ذکر مصیبت واسه امام حسین میگن؟...

داستان منم همونه...

فقط فرقش اینه...

من از اولش اشک میریزم و خاطرات شیرینو تلخ و مرور میکنم...

الانم نوبت همون ذکر مصیبته...

نوبت حرفایی که بهم گفتی و بعدا فهمیدم دروغ بوده...

...

بگم؟...

حوصلت سر رفته عشقم؟...

آره میدونم...

اینا واسه کسی خوبه که یکم...

فقط یکم احساس داشته باشه توی خونش...

توی رگاش محبت جریان داشته باشه...

واسه کسی که وقتی میخونه چشاش ...

گریون نشه

اما حداقل بغض بگیرش...

...

بیخیال...

ادامه نمیدم...

اما بدون اتیش گرفتم...

وقتی فهمیدم...

تو خودت بودی که به اون اس دادی...

زندگیم همون لحظه برام سیاه و تار شد...

مریم...

نفسم...

عشقم...

زندگیم...

نمیدونم چی شد که مریم من شد مریم اون...

نمیدونم چی بود که عشقم شده واسه اون...

نمیدونم زندگی چرا صفحشو عوض کرد به نفع اون...

نمیدونم اخه من چرا باید این غمو بکشم...

مریمم...

دوساله...

دوساله که عاشقت موندم...

از این دوسال همش 8 ماهشو کنارم بودی..

از این دوسال همش 8 ماه...

از این 8 ماه...

فقط 5 ماهشو مال من بودی...

نمیدونم ....

سالگردتون چجوری گذشت...

اما بدون سالگردمن و تو...

به چندتا مهمون همیشگی گذشت...

معرفیشون کنم؟یا شایدم میشناسیشون...

واسا بگم پس عروسکم...

جناب بغض..

جناب اشک...

جناب دلتنگی...

جناب گریه...

جات خالی یه جشن کوچیک گرفتیم باهم...

اما نمیدونم چرا جناب مرگ....

 نیومده...

خیلی وقته...

هم واسه پارسال دعوتش کردم..

هم امسال..

اما ازش خبری نیست...

خیلیم رسمی دعوتش کردم اما...

خبری ازش نیست که نیست...

اخه جالبه...

بیشتر اوقاتم دعوتش میکنم...

میخوام وقتی اومد بهش کادو بدم...

خیلی بسته بندی شده خیلی شیک...

هه...

جونمو واسش کادو کردم..

اماده ی ها...

همی الانم اگه برسه بهش تقدیم میکنم...

اما...

حیف که هنوز تو راهه...

...

بیخیال...

امسالمم تموم شد

این سالگردمون هم کم کم...

داره میگذره...

دورت بگردم...

قربونت بشم من...

فدات بشم..

یه حرفی مونده برام...

خیلی کوتاه...

بگمو برم...

برم تا دوباره یه سال بدون تو رو شروع کنم...

برم تا برنامه هامو واسه سالگرد سوممون بچینم...

البته اگه جناب مرگ زودتر نیان...

خب دیگه وقتشه که بازم بگم...

حرف همیشگیمو...

اگه یه روز توهم تنها شدی...

بدون یه قلب هس که به امید تو هنوزم میطپه...

هنوز جات خالیه...خالی هم میمونه...

تا ابــــــــــ...ــــــــــد....

دومین سالگردمون هم مبارک بهترینم...
و تسلیت به قلبم....

دوستت دارم مریمم...

دوستت دارم......


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1391 ساعت 06:00 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |

سلام به همه ی دوستام..
فردا روزیه که دوس ندارم بهش برسم...
یا اگه برسم نمیخوام ازش رد شم...
فردا دومین سالگرد منو مریممه..
طبق روال پارسالم یه پست پر از خاطره و حرفای تازه و نگفته دارم...
...منظرم باشین
یه شعر جدیدم گفتم که ایشالا تا فردا هم کاملش میکنم..
...
تنها ارزوم اینه...
فردا تو جشنی که قرار تنهایی بگیرم...
خوابم بگیره و دیگه ...

دیگه بیدار نشم...
که خیلی خسته ام
...
خیلی...

هیییییی...
راستی...
یه ارزوی دیگه هم دارم اینکه فردا مریمم همه کسم عشقم نفسم مهمون وبلاگم باشه...
..
فردا بیاین حدودا ساعتای 6 بعدازظهر پستو میذارم...

فعلا...

نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1391 ساعت 03:28 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |

سلام عرض شد
خسته نباشید میگم اول به ابجی انیتا دوم شما سوم خودم
دیروز بیشترین امار بازدیدو توی این 2 سال که وبلاگ راه افتاده داشتم
با 1617 نفر بازدید کننده...
از همههههه ممنونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننم
عاشق همتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
البته از لحاظ عشق و عاشقی و ..  عاشق مریمم هستم
خیلیم شیــــــــــــک
دوستتون دارم



نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1391 ساعت 01:09 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |

زن کــ ــه باشــ ــی

گــ ــاهـــی کــ ـم میاوری

دســ ــت هایی را کــ ـه

مــ ــردانگی شان امــ ـنیت میاورد

و شــ ــانه هایــ ـی را کــ ــه

اســ ـتحــکام اغـــ ـوششــان

لـــ ـمس ارامــ ـش را

بـــ همـــ ــراه دارد

دســـ ــت خودت نیســـ ـت

زن کـــ ــه باشـــ ــی

گــ ــاهی دوســـ ـت داری

تکــ ــیه بدهـــ ـی

پنـــ ـاه ببـــ ـری

ضـــ ــعیف باشــ ـی

دســ ـت خودت نیســ ـت

زن کـــ ـه باشــ ـی

گهگــ ـاه حریصــ ــانه بو میکــ ـنی

دســـ ـتهایت را

شـــ ـاید

عـــ ـطر تلــ ـخ و گـــس مـــ ـردانه اش

لابـــ ـه لای انگــ ـشتانت

باقــ ـی مانده باشـــــد

زن کــ ـه باشــــ ـی گاهــ ـی میزنـــ ـی زیر گریـــه

کـــ ـه دلـــ ـش بلرزد و صــ ــدایت کــ ــند بانـــــو...

دســ ـت خودت نیســ ـت

زن کـــ ـه باشـــ ـی

گــ ـاهــــی رهــ ـایـــش میکــ ـنی

و پشــ ـت ســـرش ابــــ میریزی

و قــــ ـناعت میکــ ـنی به رویــــای حضـــ ـورش

به امیــــ ـد اینـــکـ ـه

او

خوشـــ ـبخت باشـــ ـد

زن کـــ ـه باشــ ـی

همـــ ـه ی دیوانگـــ ـی های عالــــم را بلـــدی

میتوانـــ ـی زیر لبــ ترانه بخوانـــ ـی و اشـــ ـپزی کنـــی

میتوانـــ ـی جــ ــلوی اینـــ ـه موهــ ـایت را شــ ـانه کــنـــ ـی

و حــــــس کنی نگـــ ـاهش را

میتوانــــ ـی ساعـــ ـت ها به امـــیــ ـد گـــ ــره خوردن

شالـــ دور گردنـــش ببافـــی

و در هــ ــر رج بوســ ـه بکــ ـاری

برای روزهای مبــ ـادا کــ ـه کنــارش نیســـ ـتی...

زن کــ ـه باشــ ـی باید صـــ ـبور باشی

مــ ـدارا کنی و با همــ ـه ی بغــ ـضت لبخند بزنی

زن کــ ــه باشی...

هــ ــزار بار هم کــ ـه بگویــد دوســـ ــتت دارد...

باز هم خواهــ ـی پرسی دوســ ـتم داری؟

و ته دلــت همیــ ــشه خواهـــ ـد لرزید

زن کـــ ـه باشــ ـی هــ ـر چــ ـقدر هم کــ ـه زیبا باشی

نـــ ـگران زیباترهایی میشــ ـوی که شــــاید عاشقــش شوند

زن کـــ ـه باشـــ ـی هروقتــــ صــ ـدایت میکـــ ـند خوشــ ـگلکم

خــ ـدارا شــ ـکر میکنی کــ ــه در چشمــ ـان او زیبـــایی

دســ ـت خودت نیســـ ـت

زن کــ ـه باشـــ ـی

همـــ ـه ی دیوانگــ ــی های عالــــم را بلـــ ـدی...

نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 11:49 ق.ظ توسط آنیتا نظرات |

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود،
اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر: اه… اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟آشتی؟
دختر: آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…!ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه!
این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته!
میدونی که من اونایی رو که دوست دارم و اذیت میکنم…
 هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…!
دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم…
 لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو!
چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون…
 برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی
 ورق زدن کتابها…
 برای بوی کاغذ نو…
برای شونه به شونه ات را ه رفتن...
دیدن نگاه حسرت بار بقیه…
آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه…
برای دیدن آسمون چشمای تو...
برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم…
برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره…
آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن…
چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده…
وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم…
چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن …
من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم…
بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟
 کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم…
گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد…
 ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو…
آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)…
برات یه دسته گل گلایل…
 یه شیشه گلاب…
و یه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام…
لباس اتو نکشیده ام….
و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش...!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم...
اما… تـوآرام بخواب… 

نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 09:16 ب.ظ توسط آنیتا نظرات |

اخرین مطالب
....
.....سلام... :(
دومین سالگردمون مبارک نفسم...
دومین سالگرد....فردا... :(
رکورد...
زن که باشی....
خاطره ی یک عشق
اینم 2 تا عکس جدید از خودم .. :)
... دردودل نامه...
درد و دل

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 31 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...