تبلیغات
عشق نامه - داستان زندگی تلخ من...

عشق نامه

می دونی دوست یعنی چی؟ یعنی: د: داشتن . و: اونی که . س :ستایش کردنش . ت: تمومی نداره

سلام...

خوبین؟

نمیدونم از کجای قصه ی تلخ زندگیمون شروع کنم...

ازاینکه اولش چقد خوب شروع شدو آخرش چقد تلخ تموم شد

باشه از اول میگم خوب گوش کنین:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

روز اول آبان ماه سال 89 یه آقاپسری به عشقش که تنهاش گذاشته بود پیام داد

کلی اشک ریخت کلی گریه کرد تا اروم اون شب رو سپری کرد...

روز بعدیش اومد شد 2 آبان سال 89 ساعتای 5 و 6 بعدازظهر بود این آقا پسر رفته بود بیرون

که یه دفعه دید مریمش بهش این پیامو داده"به دل میگم شب تاسحر یادش نکن دلم میگه دیوونشم توهم فراموشش نکن"

خیلی خوشحال شداونم زود یه پیام عاشقانه برای مریمش فرستادو...

این شد که این دوتا دوباره به هم رسیدن و عاشقانه درکنار هم بودن

هرلحظه که میگذشت یه پیوند دیگه بین قلباشون به هم متصل میشد

روزها گذشت...

عشقشون هرروز محکمترومحکمتر میشد...

تا اینکه...

عید نوروز سال90 شد پسر قصه ما رفت تا رسید به نزدیک ترین مکان به این مریمش...

ولی نتونست مریمشو ببینه ...

روز برگشتون به سمت شهرخودشون کلی اشک ریخت...

وقتی به دوراهیه طبس – اصفهان رسیدن قلبش واستاد

دلش میخواست اونجااز ماشین خودشو پرت کنه بیرونو بره سمت اصفهان

ولی...

شب شده بود و این اقا پسر هنوز توی جاده بود

همه جا تاریک بود همه ساکت بودن توی ماشین...

تنها صدایی که اشک پسر قصمونو درمیاورد صدای آهنگ گل سرو ازمحسن چاوشی بود...

هیچی نمیگفت فقط اشک میریخت...

راستی یه اشتباه آقا پسر قصمون این بود که شب قبلش یادش رفته بود گوشیشو بزنه به شارژ...

همه چی دست به دست هم داده بودن تا اونو از مریمش جدا کنن...

توی همون روزنحس یعنی 3 فروردین 1390 دخترخانوم قصممون بهیه پسر دیگه پیام میده...

...

...

ببخشین نمیدونم چی شد گریم گرفت یه دفعه...

خب کجا بودیم؟

آها...

به یه پسر دیگه که همشهریش بوده پیام میده

به کسی که خیلی وقت بوده براش مزاحمت درست میکرده...

اون روز بود که داستان زندگی سجاد پسره تنهای قصه ما تلخ شد...

بی محبتیا وبی توجهیای مریمش شروع شد...

هرروز با اون پسره میرفت بیرون و به سجادش یه دروغ میگفت...

کمتر پیشش میموند...

همش با اون بود...

تااینکه سجادشو از قلبش انداخت بیرون...

به جاش اون پسره رو آورد توی قلبش جا داد...

روزیکه سجادش از رابطه مریم با اون پسره با خبر شد روز مرگش بود...

خب دیگه ازاینجا به بعد یکمی خیلی تلخه...

چند روز بعدش ازش خواهشکرد که رابشو با اون تموم کنه...

اونم گفت چشم...

رفت که مثلا رابطشو با اون تموم کنه...

ولی هیچی به هیچی...

مطمئن بود بازم باهاش رابطه داره...

روز تولدش رسید سجادش از قبل یه شعر براش گفته بود اون شب بهش زنگ زدو شعرو برای مریم خوند اونم خیلی خوشحال شد...

چندروز بعد متوجه شدم اون پسره براش عطر خریده...

آقا سجادقصه داشت دیوونه میشد..

مریم بهش گفت عطرو انداختم بیرون ولی ننداخته بود و هرروز ازش استفاده میکرد...

تا اینکه رسیدند به روز اخر امتحانا یعنی 25 خرداد 90...

بهش گفت دارم میرم تهران ولی زود برمیگردم پیشت...

گفت یه سفر کوتاهه خیلی زود برمیگردم...

اما رفت و دیگه برنگشت پیش سجادش...

برگشت پیش عشق اصلیش...

کار سجادش شده بود فقط اشک و گریه و...

یک ماه گذشت...

رسیدند به تاریخ 2 مرداد 90 که نهمین ماهگردشون بود...

آقاسجادقصه به مریم پیام دادو بهش اون روز رو تبریک گفت..

با کلی بعدشهم اخر پیام ازش خداحافظی کرد...

دیگه نمیخواست مزاحم مریم بشه...

شب شد نشسته بود با کلی غم تلویزیون نگاه میکرد یه دفعه تلفن خونشون زنگ خورد...

بله خودش بود...

عشق جدید مریم...

زنگ زد و از پشت تلفن تا جاییکه تونست به سجاد و خانوادش فحش داد...

بعدشم به سجاد گفت شماره کل خانوادتو دارم همشو مریم بهم داده...

آدرستونو هم دارم...

اون شب سجاد بر خلاف میلش از مریم متنفر شد...

تا اینکه شب تموم شدو رسیدن به شب فرداش..

کنار پنجره واستاده بود و کلی از مریم عذرخواهی کرد...

نمیدونست چرا ولی دلش مریمو میخواست...

حتی حاظر بود همه کاربکنه تا مریم حداقل روزی بهش یه پیام بده...

...

این بود داستان من

اگه توجه کرده باشین از وسط قصه که میره به سمت تلخ شد دیگه اسم "مریمش" رو استفاده نکردم همش گفتم "مریم"

چون دیگه مریم مال سجاد که خودم باشم نبود

حتی خودش هم منو نمیخواست

از روز3 فروردین که به اون پسره پیام داده بود ازم متنفر شده بود...

تا همین حالا...

الان از روزیکه دیگه صداشو نشنیدم دقیقا48 روز میگذره...

حاظرم جونمو بدم ولی یه بار دیگه باهاش حرف بزنم...

یه سوالی دارم ازت..

مریم میدونی لحظه لحظمو با تو زندگی کردم یعنی چی؟

من بعد اینکه ازم جداشدی ثانیه هامو باتو میگذروندم...

طبق عادتایی که داشتیو میدونستم باهات زندگی میکردم

صبحا باهات صبحانه خوردم ، حرف زدم ظهرا باهات ناهارخوردم ، اشک ریختم ، خوابیدم و باتو بیدار شدم ، باتو رفتم بیرون ، کنارت ننشستم تا برام پیانو و گیتار بزنی دستاتو بوسیدم...

تو اینارو فهمیدی؟

اصن میفهمی من چی میگم؟درک میکنی مریم؟...

مریم میدونم منو نمیخوای

نمیدونم این مطلبمو داری میخونی یا نه...

ولی اگه میخونی بدون خیلی دوستت دارم...

نمیخوام و نمیتونم به جای تو جانشین پیدا کنم...

ازروز 2 آبان تورو وارد زندان انفرادیه قلبم کردمو کلیدشو انداختم بیرون...

هیچ کسی نمیتونه تورو از قلب من بیرون کنه...

دوستت دارم

ببخش دیگه حالم خوب نیست کلی اشک ریختم

بوس

آهان راستی با مهدی خوشبخت بشی مریم

خدانگهدارت خانومی

 



نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد 1390 ساعت 12:33 ب.ظ توسط عاشق مرگ نظرات |

اخرین مطالب
....
.....سلام... :(
دومین سالگردمون مبارک نفسم...
دومین سالگرد....فردا... :(
رکورد...
زن که باشی....
خاطره ی یک عشق
اینم 2 تا عکس جدید از خودم .. :)
... دردودل نامه...
درد و دل