تبلیغات
عشق نامه - قسمت زیبایی از رمان آهو

عشق نامه

می دونی دوست یعنی چی؟ یعنی: د: داشتن . و: اونی که . س :ستایش کردنش . ت: تمومی نداره

چقد پیرهن آبی آسمونی و کروات سرمه ای دیپلماتش هماهنگ بودند و بهش می اومدند..بنظرم هرچی می پوشید با سلیه و عالی بود.
جواهراتمو از جعبه بیرون آوردم..همیشه او بود که گیره ی گردنبندمو برام میبست ولی حالا مدتها بود که حتی با هم حرف نمیزدیم...هرچی سعی کردم نتونستم خودم گیرشو بندازم...
همون موقع افشین اومد و درست روبروم قرار گرفت..جلوی آینه ایستاده بودم و با دیدنش به طرفش برگشتم و کلافه گفتم:میشه کمکم کنی اینو بندازم گردنم؟
سریع برگشتم و از زیر نگاهش فرار کردم..روبروی آینه ایستاده بودم و سرم پایین بود..از هیجان لپام گل انداخته بود..از درون آینه یک لحظه صورتشو دیدم بدون اینکه نگاهم کنه موهامو آروم از گردنم کنار زد..با دست موهامو جمع کردم و نیمی از موهام روی شونه هام ریخت..
همانطور که گیره ی گردنبندو پشت سرم سفت میکرد گردنمو نوازش میکرد...
قلبم بخاطرش درون سینه بیقراری میکرد..موهام از دستم رها شد و روی شونه ام ریخت...
سرشو تا کنار گردنم پایین آورد و بینی شو به گردنم چسبوند بعد آروم و نرم به موهام بوسه زد...
تا نگاهمو تو آینه دید سرشو بلند کرد...هردو غافلگیر شده بودیم.
منم دیگه طاقت نیوردم و بیمعطلی به طرفش برگشتم بازوشو گرفتم و بدون هیچ حرفی روبروش ایستادم دستمو آروم روی یقه پیراهنش کشیدم و کرواتشو مرتب کردم...جرات نداشتم سرمو بلن کنم و حرفی بزنم...
نگاه خیره اش روی صورتم سنگینی میکرد و من از هیجان و عشق میلرزیدم...
دستمو بالا آوردم و روی صورت نرمش کشیدم گفت:سه تیغه اش کردم
دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بلند کرد و بالاخره تو چشماش نگاه کردم..نگاهش بعد از مدتها آشنا بود همون نگاه افشین خودم...پرسید:حالت خوبه خوشگلم؟
سرمو پایین آوردم و با دست موهای روی پیشونی شو عقب زدم...دلم نمیخواست دستمو پایین بیارم..برای نگاه شوخ و عاشقش میمردم
گفت:یه چیزی بگو سوگند
-خیلی خوش تیپ شدی
لبخند زد و گفت:همین.
-بیا دیگه هیچوقت قهر نکنیم و ازهم دور نشیم باشه؟
-شرط داره
-هرچی تو بگی دیگه تحمل دوریتو ندارم
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بی طاقت بغلم کرد و گفت:اینجوری که مثل یه بره مطیع و آروم میشی....
سریع گفتم:میدونم خوشت نمیاد
-اشتباه میکنی خیلی خواستنی تر میشی.
گردنمو بوسید و نوازش کرد...گفتم:شیطونی نکن
-خوب میدونی چه طوری بیچاره م کنی..کی مطیع و آروم باشی کی یه دنده و کله شق.
با ناز خندیدم گفتم:اینا ظرافت های زنانست...
-که فقط تو بلدی و زن دیگه ای بلد نیست چطوره برای دیگران کلاس بزاری
-همه که مثل من شوهر به ای آقایی ندارن.
هیجان زده گفت:خب دیگه؟
-دیگه داره دیر میشه عزیزم
-بی خیال مهمونی بیا برای یه بارم که شده خساست به خرج بدیم و این لحظات قشنگو برای خودمون نگه داریم
-تو که خسیس نبودی.
-توو داشتن سوگند عزیزم از همه آدمای خسیس دنیا بدترم...دلم میخواد تورو فقط و فقط برای خودم نگه دارم همه ی وجودت فقط مال خودم باشه
-باشه فقط یه امشبو دست از خساست بردار به مهمونی برسیم
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:باشه شرط داره..
چشمک زدم و گفتم:شرطتم قبول.
لبخند قشنگی زد برق چشماشو حس کردم گفت:دیگه اوستا شدی ها
-نه فقط جنس جلب تورو شناختم.
خندان کتشو از رو تخت برداشت و گفت:بریم تا از این بیشتر لو نرفتم...

(این رمان واقعا زیباست پیشنهاد میکنم از دستش ندین)

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 07:04 ب.ظ توسط آنیتا نظرات |

اخرین مطالب
....
.....سلام... :(
دومین سالگردمون مبارک نفسم...
دومین سالگرد....فردا... :(
رکورد...
زن که باشی....
خاطره ی یک عشق
اینم 2 تا عکس جدید از خودم .. :)
... دردودل نامه...
درد و دل